" دیوانه ای پشت ، دیوار"

مثل دیوار سیاهی شده ام ، که یک دیوانه ، با رنگ سبزِ مات رویش نوشته: آزادی.

شنبه 31 تیر 1396 ساعت 01:34 ب.ظ

وقتی کلاغ ها می رقصند-مریم فرهادی


"وقتی کلاغ ها می رقصند- مریم فرهادی"
«حالا می شد واقعیت او را دید.لمیده بود روی پتوی جمع شده و سیگار نصفه نیمه ای لای دست هایش می سوخت،خیره شده بود به جایی روی زمین،حالا با این پیراهن می شد بدن زنانه اش را دید و شکم برآمده اش را.اول شک کردم اما بعد که چشمم افتاد به دست هایش که بدون دستکش بود مطمئن شدم،دست هایش مردانه نبود.»
(بخشی از داستان مولکان یک چشم.)/ص
17/
کتاب نیمه کوتاه داستانی وقتی کلاغ ها می رقصند، نوشته ی مریم فرهادی ست که توسط انتشارات "هیلا" به چاپ رسیده است. این کتاب شامل
8 داستان نیمه کوتاه است که کلیات کتاب را تشکیل می دهد. داستانهای این کتاب بیشتر شکل یک خاطره نویسی آرام و گاه پر غم و اندوه است که خواننده را به اوج احساسات رقیق زنانه می برد...

مولکان یک چشم:

در رابطه با مرد مرموزی ست که در قبرستانی منزل گزیده و زندگی می گذراند.سه پسر که جزء شخصیتهای اول داستان هستند سعی می کنند که از کار این مرد سردربیاورند. در پی این تعقیب ها یکی از این سه پسر به رازی دست می یابد که تمام داستان را تکان می دهد.داستان پایان جالب و تقریبا بازی دارد.
*در هر صورت داستان زیبا و لذت بخشی بود.


بوی سیگار خوش کش وطنی:


داستان لطیف ، آرام و زنانه ی زنی ست که شوهرش ترکش کرده و او در پی درگیری هایی که در زندگیش دارد به دنبال دلیل این کار او می گردد.
*در کل داستان بدی نبود، ارزش خواندن را داشت.
بخشی از متن کتاب:
دقیقا خودم هم نمی دانم.صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دستش هنوز روی گردنم است،مثل همیشه...اما نبود،گرمای دستش بود انگار همین چند لحظه پیش اما خودش!
هنوز توی کوچه بود.قدم هایش سنگین تر از قبل بود،صورتش را کشیده بود زیر شال گردنش و انگار دست هایش توی جیب ها مشت بود.دست هایم را روی برف های نرده فشار دادم و نرده را محکم گرفتم.دانه های برف می خورد توی صورت قرمز شده ام.می توانستم بدوم دنبالش و قبل از این که از پیچ کوچه بگذرد جلویش را بگیرم.می توانستم برش گردانم و برایش سوپ شلغم درست کنم.می توانستم از او بخواهم قبل از رفتن یک بار دیگر برف بازی کنیم...

22,21/


شازده کوچولو:

در رابطه با مرد تقریبا میانسالی ست که همدم او یک گل است.او از فرط تنهایی تمام وقتش را با این گل کوچک می گذراند، با او غذا می خورد، حرف می زند و با او به خرید می رود.
*به نظرم داستان جالبی آمد.
بخشی از متن کتاب:
وقتی خورشید می رود پشت ساختمان ها گل من خوابش می برد.او کم کم از حرکت می ایستد و خاموش می شود.من تمام مدت به او نگاه می کنم که چشمش را به خورشید دوخته و نورش را دنبال می کند.بعد او را می گذارم همان جای همیشگی،جایی که صبح زود وقتی خورشید آرام بیاید بالا اولین تیغه ی نورش بیفتد روی او و بیدار شود. من فکر نمی کنم زندگی ام آن قدرها هم عجیب باشد...شاید هم...ولی می دانم که بد نیست،اصلا بد نیست /ص
41/

دونفر توی دیوار:

داستان غم انگیز زنی ست که طی یک اتفاق با پسری که دچار عقب ماندگی ذهنی ست آشنا میشود.زن تصمیم می گیرد بازهم پسر را ببیند و بعداز مدتی متوجه ی دلبستگی اش به پسر می شود.
*درکل از داستان لذت بردم.
بخشی از متن کتاب:
یک بار دستم را گرفت و بردم کنار دیوار اتاقش،بعد صورتم را چسباند به دیوار.خودش هم گوشش را به دیوار چسباند.خواستم حرف بزنم که انگشتش را به معنای هیس برد جلو بینی اش.بعد با ته گلویش گفت:می شنوی؟.
با ته گلویم گفتم:چی رو؟.
گفت:صدای همونا دیگه.
گفتم:صدای چی؟.
گفت:دارن درباره ی ما حرف میزنن.
گفتم:چی می گی؟.
گفت:همونا دیگه...همونایی که توی دیوارا زندگی می کنن،مگه تا حالا صداشونو نشنیدی؟./ص
46,45/

وقت هایی که یک غریبه:

داستان پیرامون وقایع زندگی دختریست که همراه مادربزرگ پیرش که آلزایمر دارد زندگی می کند.

مرض انگشت ریزی:

یکی از داستان های جالب این کتاب داستان مرض انگشت ریزی ست.داستان زنی ست که به مرض انگشت ریزی دچار است و انگشت هایش هرروز می ریزند و روز بعد دوباره در می آیند.
بخشی از متن کتاب:
دستکش دستم می کنم تا مبادا جاهای دیگر بدنم هم این طور بشود.گاهی اوقات روی صندلی خوابم می برد و وقتی بیدار می شوم می بینم دستکش ها خالی خالی اند./ص
58/

آمادیلو:

داستان موجود لاک پشت مانندی به نام آمادیلو است که از زبان دوستش روایت و به انتها می رسد.آمادیلو به خاطر ظاهر غیرعادیش با ترس هایی روبه روست که سرانجام ترجیح میدهد به قول معروف دل به دریا بزند و با ترس هایش که مهم ترینشان مرگ است روبه رو شود.
*داستان و جملاتی که به کار برده شده به مزاقم خوش آمد!
بخشی از متن کتاب:
فکر می کنم که او بهترین راه را انتخاب کرد.در واقع،ترجیح داد به پیشواز چیزی برود که ازش می ترسید تا این که بنشیند و منتظر نزدیک شدنش باشد.یک روز طوفانی،از آن روزها که باران قصد بند آمدن ندارد،صبح از خواب بیدار شده بود،صبحانه اش را کامل خورده بود...کامل!و بعد راحت از لاکش بیرون آمده بود.خودم جنازه اش را پیدا کردم،دو روز بعداز همان روز طوفانی./ص
70/

بادهای زمستانی:

داستان زنی به نام حنا ست که روزی که برای خرید می رود بادهای زمستانی او را برداشته و به جای دوری می برند.پیش یک زن چاق که او را مجبور به کار کردن توی خانه اش می کند.او که از دوری فرزندش غمگین است به حرف صاحبخانه گوش نمی کند و خودش را به امید این که به فرزندش برگردد به دست باد می سپارد. داستان از زبان زن صاحبخانه روایت می شود.
*از این داستان زیاد خوشم نیامد.
بخشی از متن کتاب:
بعد آن روز،تنها کاری که توانستم بکنم این بود که تمام شاتوت های انبار شده را آتش بزنم و از توی کتاب آشپزی صفحه ی "طریقه ی درست کردن کیک شاتوتی" را پاره بکنم و قورت دهم.بعد،زنبیل حنا را بگذارم توی بغلم،روی شکمم،درست همان جا که او خودش را جمع می کرد و چشم هایش کم کم سبز می شدند./ص
80,79/
مریم فرهادی مانند دیگر نویسندگان در بخشهایی از کتابش تنهایی و انزوا را به تصویر کشیده و از آن سخن گفته است.جملات کتاب در عین غمگین بودن آرامش بخش اند به طوری که خواننده با جملات کتاب اصلا غریبگی نمی کند و انگار تمام وقایع کتاب برای او نیز اتفاق افتاده و او به همین صورت آنها را حس و درک کرده است.وقتی کلاغ ها می رقصند تصویری ست از خاطره بازی هایی که گاهی هر کدام از ما درگیر آن می شویم و نمایانگر عواطفیست که هر کدام از ما آنها را تجربه کرده ایم.کتاب جالب و خوبیست، به عزیزانی که به کتابهای داستانی و کوتاه علاقه مند هستند توصیه می شود.
********************************************
پ ن
1:وقتی کلاغ ها می رقصند/تهران, انتشارات هیلا ,چاپ اول , 1393/80 صفحه/8  داستان/
پ ن
2:قیمت کتاب من 5000 تومان است.خداراشکر که دست کاری نشده است!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :
      



در این وبلاگ
در کل اینترنت

ابزار وبمستر

پشتیبانی