" دیوانه ای پشت ، دیوار"

مثل دیوار سیاهی شده ام ، که یک دیوانه ، با رنگ سبزِ مات رویش نوشته: آزادی.

پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 05:29 ب.ظ

برای سایه ام می گویم-فروزنده عدالت


"کتاب برای سایه ام می گویم از فروزنده عدالت"
«تصویر چهره اش را می کشیدم، چشم ها به رنگ ماش، بینی قلمی، دهان کوچک، گونه های استخوانی...او نمی شد!
همه را پاک کرده دوباره از اول، یک چیزی در آن میان کم بود.
تصویر را دوباره کشیدم، همه ی تلاشم مثل این بود که نقاشی ام مثل چهره ی او باشد مثل خودِ خود او، اما نمی شد.تصویر را با
دست عقب بردم، جلو آوردم.همه چیز بود به جز یک چیز...برق چشمانش نبود.همان ها که با دیدنم صورتش را روشن می کرد
و لب هایش را به خنده باز می کرد.»
(از داستان قلمدان مردی که دیگر نیست.)/ص 35/
کتاب داستانی برای سایه ام می گویم اثر فروزنده عدالت یکی از نویسندگان خوش قلم ایرانی تبار است.با توجه به ساختار داستانهای این کتاب در هر بخش روایتی از یک زندگی وجود دارد که گویای یک حقیقت تلخ و گزنده است.
بخشی از متن کتاب:
خانم دکتر جعفریه گفت:بچه ها ببخشید،حالم خوب نیست،منتظر یک تلفنم.درس چی بود؟قرار بود چی بخونیم؟آهان بادها خبر از تغییر فصل می دهند.تغییر...تلفن زنگ زد گریه کرد،اشک ها را پاک کرد گفت:سخته،پدرم داره می میره...چی می گفتم...
آقای دکتر داکانی تلفن را قطع کرد گفت:هرکی کار داره بعد!یکی از عزیزان در کماست الان بیمارستان بودیم به خاطر شما اومدم.
وقتی مادرم مرد با دست های خودم اونو تو قبر گذاشتم روز بعدش اومدم سر کلاس تمام مدت تصویر مادرم بین دست های من و قبر بود.حال خوبی نیست ولی باید درس داد./ص
8,7
/
کتاب مذکور شامل 24 داستان نیمه کوتاه و مجزاست و خلاصه وار نویسی و اندک بودن داستانها از مهم ترین دلیل کشش این کتاب است که باعث میشود خواننده مطالب کتاب را تا انتها پی بگیرد.عدالت در این کتاب راوی خیلی چیزهاست.عشق،نفرت، خستگی و درد.این کتاب پر است از نظریه هایی که داستان وار نقل شده و قلم زده شده اند.
این داستانها، روایات زندگی مردمانیست از جنس ما، در بین ما و شاید خودِ ما!.عدالت در کتاب برای سایه ام می گویم در حقیقت روایتگر دنیاییست که ما انسانها در آن زندگی می کنیم، به دنیا می آییم، بالغ می شویم و می میریم.این کتاب در بیشتر لحظات یک تصویر از واقعیتی که در اطراف ماست را متجلی می کند.تصاویری که گاه زشت و پرتنفرند و گاه، زیبا،آرام و شاعرانه.

با عشق، میشود به تکه پاره ی استخوان هم افاقه کرد:


به نظر من برداشت نویسنده از عشق(یک عشق کیهانی) واقعا جالب و قابل تامل است.عشقی که انقدر در آن حسادت موج میزند که عاشق میخواهد معشوق فقط برای او باشد.واقعا حسادت عاشقانه ایست!.و این حسادت انقدر درون آن عشق ریشه می جنباند که عاشق حتی به کمی از معشوق(استخوانهایش) هم رضایت می دهد و به آرزوی دیرینه و دورش میرسد و معشوقش تنها مال او میشود.تنها مال او:
او را فقط برای خودم می خواستم و آرزویم به حقیقت پیوست وقتی بعداز سالها جنازه اش را...پاره استخوان هایش را برای دفن فرستادند،کسی از خانواده اش نبود تا به استقبالش برود.
مادرش بعداز شنیدن خبر مفقودالاثری تنها فرزندی که بدون پدر بزرگش کرده بود،سکته کرد و دیگر...
چه تلخ رویایم به حقیقت پیوست و او برای من شد.فقط برای من.»
"بخشی از متن داستان فقط برای من"/ص
9
/
در این بخش از کتاب نویسنده عشق را بی پرده به تصویر کشیده و از حسادتی عاشقانه حرف زده که در حقیقت باید چیز دردناکی باشد.حسادتی که گاه انقدر در میان عشق رسوخ میکند و می جوشد که عاشق را مغلوب معشوق میکند و آن عشق را، دستخوش تغییر و گاه دردی عظیم.

چقدر حصار بسته ی بدون باز:

در واقع زندگی نمیتواند چیزی جز گریختن باشد.گریختن از خطر،گریختن از پیشامدی ناگوار و گریختن از حصارهای بسته.اگر کمی در زندگی کنکاش و تامل شود انسان خواهد فهمید که زندگی چیزی جز گریختن نمی تواند باشد و گریختن دلیلی جز زنده ماندن نمی تواند داشته باشد.برای زندگی کردن، انسان باید از خیلی چیزها بگریزد.مثل یک دوی با مانع!.انسان ناگزیر است که بگریزد و اگر جز این باشد، زندگی او چیزی جز غم دربرنخواهد داشت.
روی پل می دویدم خوردم زمین از پدرو مادرم عقب ماندم.پدر فریاد زد:ساشا بدو،الان می رسن.
به عقب برگشتم چی شد که محکم به دیواره ی طنابی پل برخورد کردم؟
صدای جیغ و فریاد و ناله ی مادر و پدر قامتم را راست کرد،باید به آنها می رسیدم.
همان که بهم تنه زده بود، از کمر بلندم کرد به یک دست،زیر بغلش دست و پا زدن،جیغ کشیدن،بدو بیراه گفتن فایده نداشت
مرزها بسته شده بود.
"از متن داستان مرزی که بسته شد"/ص
32
/
نویسنده در این داستان به مرز بسته شده اشاره میکند و اینکه پس از بسته شدن مرزها امکان برگشتن و از نو شروع کردن وجود ندارد.بی شک، زندگی هم باید همین باشد،پس از بسته شدن مرزها...
زندگی روی جنون وار خیلی از انسانها را به خود دیده . خیلی انسانهای تنها و خیلی انسانهای عاشق.انسانهایی که همه در زندگی دست و پا میزنند، بالا و پایین می روند و گاه غرق می شوند.عدالت در این داستانها همه ی این چیزها را به رشته ی تحریر درآورده و توصیف کرده است.توصیفات این کتاب سراسر زندگی و اتفاقات پیرامون آن است با دیدی کمی روشن و جدید تر.مجزا بودن داستانهای کتاب تغییری در روند داستان نویسی نویسنده ایجاد نکرده و کتاب متن منسجمی دارد و هر داستان گویای یک حال و هواست.این کتاب حجم زیادی ندارد و خواندن آن اصلا وقت گیر نیست.خواندن این کتاب به علاقه مندان به داستانهای کوتاه توصیه میشود.
****************************
پ ن
:1برای سایه ام می گویم"مجموعه داستانهای کوتاه"/تهران, نشر قطره,چاپ اول, 1393/62 صفحه/24 داستان/
پ ن
2: قیمتی که پشت کتاب من درج شده 5/500 تومان است و خدا را شکر این دفعه کتاب فروش گرامی برچسبی رویش نزده و دستی توی قیمت نبرده است.خدا خیرش بدهد!


نظرات (3)
+ paria80 [ ایران ]
درود، واقعیتش وبلاگ های زیادی رو مطالعه کردم و پیگیر هستم؛ با افتخار میتونم به جرات اعتراف کنم این وبلاگ کامل ، جذاب ، مفید هست.
علاوه بر لذتی که از مطالب نوشته ی خود اقا رهام می برم، پاراگراف هایی که از کتاب ها انتخاب کردید به دل می شینن، و من شخصا با خوندن هر کدوم تجربه ای در امر نویسندگی کسب می کنم، شور و ذوق و تلاش اقا رهام هم که قابل ستایش هست و به ما هم انرژی میده . موفق باشید بدرود.
سه‌شنبه 7 شهریور 1396 ساعت 11:40 ق.ظ
امتیاز: 2 0
پاسخ:
سلام بر شما.
خوشحالم از اینکه این دست نوشته های کوتاه و بی ارزش و ناچیز توانسته ند که (تا حدودی) به شما در امر خواندن و آشنایی هرچه بیشتر با کتاب کمک کنند و واقعا ممنونم از لطف و محبت شما.
+ میله بدون پرچم [ ایران ]
سلام
برای شروع خیلی خوب بود
شروع من خیلی افتضاح بود الان که به برخی از آن اولین کارها برمی‌گردم دردم می‌گیرد!
دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 12:30 ب.ظ
امتیاز: 2 0
پاسخ:
سلام، واقعا از شما متشکر و ممنونم.
و خوشحالم از این که به وبلاگم سرزدید.
اشکالی ندارد اگر برخی از اولین ها کم جان هستند، دردتان نگیرد.
+ بندباز [ ایران ] http://dbandbaz.blogfa.com/
کتاب را نخواندم اما همین بخش های کوتاهی که شما آورده اید، پر از تصویر است! انگاری کلمات به اندازه ای کافی چیده شده اند که تصویر یک لحظه از زندگی را در ذهن خواننده جان بدهند و خلاص! گویی خواننده خودش باقی ماجرا را زندگی خواهد کرد... .
معرفی خوبی بود. سپاسگزارم.
پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 06:56 ب.ظ
امتیاز: 2 0
پاسخ:
سلام.از حسن سخن شما متشکر و مسرورم.ممنون از اینکه از وبلاگ دیدن کردید و دیگر اینکه نظر گذاشتید.برای سایه ام می گویم کتاب زیباییست، پیشنهاد می کنم بخوانید.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :
      



در این وبلاگ
در کل اینترنت

ابزار وبمستر

پشتیبانی