" دیوانه ای پشت ، دیوار"

مثل دیوار سیاهی شده ام ، که یک دیوانه ، با رنگ سبزِ مات رویش نوشته: آزادی.

سه‌شنبه 7 شهریور 1396 ساعت 01:47 ب.ظ

فراموش شدگان- مریم بشردوست


"فراموش شدگان- مریم بشردوست"
«به خودم آمدم و به طرفش رفتم.صورتش را- که همیشه امتناع می کرد- بوسیدم.شش ماه بود که گرفتار این درد لعنتی شده بود.او بچه ی کاشان و خیلی باصفا بود،تنها بچه ی خانواده ی یک پدر و مادر پیر که بعداز سال ها نذر و نیاز خداوند لطفی کرده و این دختر را به آنها عطا کرده بود.هفده سال برایش نقشه ها کشیده اند تا روزی که اولین خواستگار به دستگیره ی در ضربه زد و همه را خوشحال کرد.چنان ساده و بی ریا این ازدواج صورت می گرفت که این زوج برای جواب آزمایش به نزد پزشک رفتند و آنجا بود که ورق زندگی لیلی عوض شد.طبق تشخیص پزشکان،او به سرطان خون مبتلا بود.»/ص 8,7/
************************************
مقدمه:
اسم من مریم و بچه شمال هستم.زادگاهم روستایی ست به نام "سنگر". از کودکی عاشق نوشتن بودم و تا اندازه ای نیز در این کار موفق بوده ام.این کتاب حاصل تجربیات تلخ و شیرین من از بیمارستان است که لحظه به لحظه تمامی حوادث آن را لمس کرده،دیده و چشیده ام.این نوشتار قصه نیست،داستان کاذب نیست،بلکه همگی آنان واقعیتی ست که تا به حال آن را برای کسی بازگو نکرده ام.خواننده ی گرامی!هر آنچه را که شما در این نسخه مطالعه می نمایید حقیقت است و انگیزه ی من از نوشتن این بوده که وفای به عهد نمایم.عهدی که قبلا با الگوی درد و رنج در این بیمارستان-یعنی بیمارستان امام خمینی (ره)- بسته ام.این کتاب رنج نامه ی انسان هایی ست که با داشتن هزاران آرزو به دردهای مختلف سرطانی مبتلا شده و درگذشته اند و این دنیای فانی را ترک کرده و رفته اند.من،مریم،وارث تمام آن دردها و رنج ها می باشم. بیمار هستم و همه پزشکان از بهبودی من اظهار ناامیدی داشته و دارند.می خواهم بعداز من دست خطی بماند تا انسان هایی که به این دنیای ظاهری دل بسته و فریفته شده اند بی اعتبار بودن آن را ببینند،حس کنند و لمس نمایند.از شما خواننده ی عزیز و گرامی خواستارم،از آنجایی که این سخنان از عمق دل و قلب نوشته شده است آن را به زیر پا نیندازید؛زیرا در پای نوشتنش قلبم را همراه با درد و رنج گرو گذاشتم،تا این مسئولیت مهم را ادا نمایم و به سرانجام رسانم.همچنین خواهشمندم،کاملا به دقت و با تفکر رنجنامه ی فراموش شدگان را بخوانید تا به امید حق تعالی تجربه هایی به تجربیات مفیدتان اضافه گردد.در پایان ، این اثر را به مادرم تقدیم می کنم، که در تمام مراحل بیماری ام پرستار من بوده و از همسرم،پویا،که با وجود ناامیدی با هدیه کردن عشق پاکش ذره یی امید زندگانی و زنده بودن را به من ارزانی داشت،قدردانی می نمایم.


والسّلام

**********************************
پ ن
1:این هم متن کامل مقدمه ی کتاب فراموش شدگان.
پ ن
2:حیفم آمد از نوشتن مقدمه ی این کتاب -که جزو 
مهم ترین بخش های آن است- صرف نظر کنم. و بهتان نگویم کجا پا گذاشته اید، و قرار است با چه چیزهایی روبه رو شوید، و چه بخوانید.

**********************************
 کتاب فراموش شدگان به قلم مریم بشردوست رمان نیمه کوتاهی ست که نخستین بار در سال
1383 و توسط انتشارات " امام عصر" به چاپ رسید.
این کتاب داستانی و زیبا داستان دختریست به نام مریم که دچار بیماری سرطان است.مریم که حدود چند ماه(سه ماه) است که در بیمارستان بستری شده؛ حال مثل همیشه - پس از گذشت تعطیلات - به بیمارستان بازمیگردد و شروع روایت مریم، از آنجاست.مریم، داستان زنان و دختران جوانی را روایت میکند که به بیماریهای سرطانی مبتلا هستند.زنان و دخترانی با بدنهای خسته و رنجور و حالی رو به وخامت؛ در انتظار و آرزوی مرگ.مریم نگارنده ی این اثر که خود نیز روزی جزو آن بیماران بوده؛ خاطره وار، داستان انسانهایی را روایت میکند که از دنیای فراموش شدگان  سر در آوردند. او همه ی آن اتفاقها را در کتابش به تصویر کشیده؛ محیط بیمارستانی همیشه شلوغ و بیمارانی که حال چندان خوبی ندارند.چنانکه در بخشی از کتاب میخوانیم:
ضربان قلبم به شماره افتاده بود.نمی دانستم چرا چنین احساسی دارم.پشت در اتاق لیلی بودم،اما جرأت وارد شدن نداشتم.اتاق مملوّ از دکتر بود و پرستارها با دستگاه های مختلف، به طرف اتاق لیلی می دویدند.از لابه لای جمعیّت پزشکان نگاهی انداختم.صحنه ای که هرگز از یادم نمی برم.بله! لیلی بود که خون بالا می آورد و موهای بلند مشکی او در خون قرمزش غرق شده بود.با صدایی ضعیف صدایش کردم و از او خواستم که مقاومت کند،امّا نمی شد؛ زیرا دیگر پایان خط بود./ص
14,13/
فراموش شدگان با زبانی ساده و معمولی بیانگر عواطف و احساسات انسان هایی ست که در دنیای فراموش شدگان زیستند.مریم بشردوست، نویسنده ی این رنج نامه ی زیبا و غم انگیز و هم جنس همان فراموش شدگان و هم نسل همان هاست.این رمان نیمه کوتاه پر درد بی شک، زندگینامه ی خیلی هاست.که همه ی آنها جدا شده از دنیای دیگری هستند به نام دنیای فراموش شدگان.دنیایی حقیقی و واقعی؛ یک دنیای کاملا واقعی.
فراموش شدگان را نمی توان یک کتاب سوررئالیسم و یا یک کتاب ادبی به تمام معنا دانست؛ متون این کتاب به صورت ادبی نوشته شده است اما کتاب فاقد بار ادبی ست.از این جهت این کتاب را به دوستداران کتابهای روایی و خاطره وارانه و البته کوتاه که به صورت کاملا جدی به متن کتاب اهمیت نمی دهند توصیه میکنم.البته اگر از حق نگذریم موضوع و ایده پردازی کتاب جالب و میشود گفت قابل قبول است و کتاب از نظر موضوع و محتوا در میان کتابهای مشابه خود در جایگاه مناسبی قرار دارد.
متن کتاب براساس زندگی نویسنده نوشته شده و میشود گفت یک زندگینامه ی و یا یک شرح حال کوتاه و مختصر و در گفتار - خلاصه و مفید- است.نویسنده در کل کتاب نه تنها به یک موضوع، بلکه به نقل چند موضوع جدا از هم می پردازد اما با این حال، صدمه ای به متن کتاب وارد نشده است.متون کتاب واضح و ساده فهم اند و مخاطب (خواننده) مشکلی در مفهوم متن کتاب حس نخواهد کرد.
مریم بشردوست برعکس برخی از نویسندگان -که با یک کتاب در جایگاه نویسندگی ماندگار میشوند- به غیر از این کتاب، اثر دیگری به چاپ نرسانده است. یا حداقل آن اثر در دست و یا شناخته شده نیست.


بیماریهای صب العلاج؛ طویل العلاج و یا لاعلاج:


شاید بشود گفت، تمام حرف داستان، تمام ایده پردازیها، تمام شخصیت سازیها و تمام محتوای آن، درباره ی این موضوع و یا مشکل است. زیرا مریم، شخصیت اصلی که تمام بار کلمات روی دوش اوست، خود دچار بیماری صعب العلاجی است.ازسوی دیگر، او خاطرات سایر بیماران را نیز روایت میکند.که برخی دچار بیماری صعب العلاج و برخی دچار بیماری طویل العلاج و برخی دچار بیماری لاعلاجی هستند.در این کتاب تمام خاطراه های این بیماران روایت میشود و طبیعتا، بخش مهم و قابل ملاحظه ای از کتاب صرف نقل چنین موضوعی شده است.


تنهایی های مداوم:


به نظر میرسد که تنهایی، یک مقوله ی بی اهمیت یا حداقل بی ضرر باشد.بشردوست در کتابش، جدا از موضوعات دیگر که به آن خواهیم پرداخت از تنهایی نیز سخن گفته است.تنهایی مداوم.یک تنهایی کشنده و دردناک.چنانکه در بخشی از کتاب می خوانیم:
شیرین ترین یا حسرت بار ترین لحظات یک مریض زمانی ست که به روز ملاقات تعلق دارد.آدم چنان خودش را پروبال بسته می بیند که نپرس؛ بخصوص که در غربت باشی.روزهای ملاقات، من از جمله کسانی بودم که ملاقاتی نداشتم.من و مریض هایی که غریب بودیم، سعی می کردیم در کنار هم باشیم تا احساس غربت زیاد آزارمان ندهد.
برای من خیلی کم پیش می آمد که در کنار بچّه ها باشم. همیشه روزِ ملاقات روی من اثر نامطلوب می گذاشت و اغلب سعی می کردم خودم را به خواب بزنم،یا زیر ملحفه پنهان می شدم و آرام آرام گریه می کردم./ص33,32/
تنهایی، انواع مختلفی دارد.بعضی تنهایی ها هستند که جدا از پنهان بودنشان یقینا زجر آورند. برخی تنهایی ها با کمی تلاش رفع و فراموش میشوند اما وای از تنهایی های ناقلق.که تا جانت را نگیرد، دست بردار نیست:
سرِ کوچه مان رسیدم. درب خانه ام را، که هیچ خوشی در آن ندیده بودم، باز کردم و مدّتی را در حیاط خانه نشستم.نگاهی به دلمردگی زادگاهم کردم. از پلّه ها بالا رفتم. اتاق هایم بوی زندگی نمی داد و بوی نم همه جا را برداشته بود. در آن تنهایی که دیگر نه همسر مهربانی داشتم، که مرا تسکین دهد(چون با بی وفایی مرا با تمام احساساتم در گوشه ی بیمارستان ترک کرده و رفته بود) و نه فرزندانم، که به اجبار همسرم و به فرمان آن ظالمِ کافر، مرا ترک کرده بودند.

/ص77/

و امان و صد امان از تنهایی های ناقلق.


معنویت و عرفان:


در بخشی از کتاب، نویسنده به معنویت حاکم میان بیمارانی اشاره می کند که از جان هایشان دست شسته اند.به نظرم،حتی تصورش هم زیباست.زیبا که نه،فوق العاده:
به هنگام سحر،جمع ما عرفانی بود.یک مشت مریض- که دست از دنیا شسته بودند-،سحرگاهان یک زیلو پهن می کردند و کف سالن می نشستند و دعا می خواندند.شما،معنویت آنان را در هیچ کجای دنیا نخواهید دید.
48/


فقر و فلاکت:


به قول معروف:« هرچی سنگه، مال پای لنگه».
بشردوست در بخشی از کتاب فراموش شدگان از فقر سخن گفته است. نه فقر فرهنگی؛ نه فقر معنوی، بلکه فقر مالی.که در جای خودش میتواند مهم باشد و اساسی:
اکثر کودکانی که در بیمارستان خوابیده بودند،خانواده هایشان در فقر به سر می بردند.حال تصوّر کنید در آن گیرودارِ فقر،دردِ لاعلاجی هم گریبانگیر خانواده شود!./ص
30/


در گیرو دارِ مرگ و زندگی:


گاه انسان در بین مرگ و زندگی گیر می افتد. در بین یک دو راهی که فاصله ی آن به اندازی یک سر سوزن یا به باریکی یک تارِ موست. شاید هم، باریک تر:
وقتی به مادرش خبر دادند که دخترت زنده شده، مادرش دیگر داشت دیوانه می شد. تلاش دکترها برای بهبودی ندا داشت نتیجه می داد و خوشحال بودیم.یک هفته از این ماجرا گذشت. یک روز صبح ندا حالش بد شد. دکترها بالای سرش آمدند و با اینکه تلاش زیادی کردند، امّا نتوانستند ندا را نجات دهند. او برای بار دوم مرد و این دنیای بی وفا را ترک کرد.

خودِ ندا یک حدیث بود و رفتنش حدیثی دیگر. من تا سه روز منتظر برگشتن ندا بودم و او دیگر نیامد و برای همیشه ما را تنها گذارد و رفت.برای من جای سوال بود که چرا ندا برنگشت؟ آمده بود که چه چیزی را ثابت کند؟.../ص59/

بشردوست در فراموش شدگان به نقل خیلی از اتفاقات روزمره، که گاه برای برخی از ما معمولی جلوه میکند پرداخته و به نظرم اینکار او واقعا کار ارزشمندی ست.


مُرده پرست:


شاید در صحبت های روزمره از این کلمه استفاده کرده و یا آن را از دیگری شنیده باشید.باری، درک معنی این کلمه چیز بسیار سختی نیست و وقت زیادی نمی گیرد:
ساعت هفت صبح عمل تو تموم شد و تورو به بخش منتقل کردیم و منتظر بودیم که به هوش بیای و تو بیست روز تموم در کما بودی. روز پانزدهم بود که دیگه ناامید شدم و به مادرت گفتم مریم برنمیگرده! مادرت با شمال تماس گرفت و تمام مقدّمات بعداز دفنت رو هم آماده کردن.حتّا برات قبر هم خریدن! تموم فامیلای تو، که تا الاّن هیچ کدومشونو ندیده بودم، به غیر از خواهرت، خودشونو به اینجا رسوندن که برای مادرت خودشیرینی کنن که ما اومدیم و تورو دیدیم.با خودم گفتم:
 در حیرتم از مردم مرده پرست! از طایفه ی زنده کش مرده پرست، تا زنده س می کشنش از جفا، وقتی که مرد می برنش سر دست!.../ص65,64/
با این تفاصیر فراموش شدگان را میتوان یک کتاب رئال گریه آور دانست که بی هیچ آلایشی به بیان مشکلات معمول می پردازد.

اشکالات جزئی:

 کتاب فراموش شدگان جدا از تمام محسنات و خوبی هایی که در بالا عرض شد مانند هر کتاب دیگر دارای اشکالات جزئیی نیز هست.این اشکالات که مختص به افعال جملات و زمان آن است را میتوان از اشکالات جزئی این کتاب برشمرد.اما جای شکرش باقی که که این اشکالات صدمه ی آنچنانیی به روایت داستان و یا متن کتاب وارد نکرده است.
کتاب فراموش شدگان اثر خانم مریم بشردوست را به دوستداران کتب روایی و نیمه کوتاه توصیه میکنم.
******************************************
پ ن
1: فراموش شدگان/انتشارات امام عصر(عج),چاپ اول ,80/1383 صفحه/
پ ن
2: قیمت کتاب من 600
تومان است.- بشنو و باور نکن- کارش فقط یک برچسب است و تمام.

سه‌شنبه 31 مرداد 1396 ساعت 01:41 ب.ظ

مرگ خاموش آقای نویسنده-امیر پروسنان


"مرگ خاموش آقای نویسنده-امیر پروسنان"
« آقای نویسنده هم یکی بود مثل همه.کسی که آخر شب ها سیگارش را می کشید و سرش گرم بود و گاهی چیزی می نوشت و می داد به این ور و آن ور که چاپ کنند و شندرغاز کف دستش بگذارند تا اموراتش بگذرد.اصلا هم کلاه کج به سبک نویسنده ها روی سرش نمی گذاشت و مدام توی کافه ها پرسه نمی زد...»
(بخشی از داستان مرگ خاموش آقای نویسنده.)/ص
101/

کتاب زیبا و داستانی "مرگ خاموش آقای نویسنده" به قلم امیر پروسنان نخستین بار در سال
 1394 توسط انتشارات " صدای معاصر" در تهران به چاپ رسید.
این کتاب شامل
17 داستان نیمه کوتاه و زیباست که خواندن آن حداقل برای یک بار، برای دوستداران داستانهای کوتاه خالی از لطف نیست.عناوین داستانهای کتاب به این صورت است:ایستگاه آخر،همه را توی دفترم نوشتم،خیلی ساده،شب،انتهای امیر آباد شمالی،چوب سیگار،او که مقصر نبود،تسبیح فیروزه ای،هشت نحس،کفش،وقتی صدایش زدم فروزان،قتل درساعت چهارعصر،چپ پوچ،آغا،امضا،اسفندیار ومرگ خاموش آقای نویسنده.
امیر پروسنان، مولف کتاب " مرگ خاموش آقای نویسنده" تا کنون دو کتاب به چاپ رسانده( البته باید بگویم که دوتا از آنها فقط در دست هست!) و روانه ی بازار کرده است.اثر دیگر او به نام "غصه های یک تبعیدی" نخستین بار در سال
1385 توسط انتشارات "کتیبه گیل" به چاپ رسید.از این کتاب که گویا نخستین کتاب مولف می بایست باشد اطلاعات دقیق و کاملی در دست نیست و نمی توان آن را نقطه ی عطف شناخته شدن "پروسنان" دانست؛ چیزی که در مورد این کتاب یعنی کتاب " مرگ خاموش آقای نویسنده" صدق نمی کند. پروسنان در ابتدا کتاب را به "پدرومادرش" تقدیم کرده است.او خودش را در بخشی از کتاب اینطور معرفی میکند و می گوید:
"مهندسی عمران،روزنامه نگاری و داستان نویسی؛ هر کدام بخشی از زندگی ام را تشکیل داده اند.شاید وقتی سال 64 
در رشت متولد شدم، فکرش را هم نمی کردم که نیمی از این 30 سال را به داستان خواندن و شنیدن و نوشتن بگذرانم و حاصلش بشود این مجموعه که می خوانید."
کتاب مرگ خاموش آقای نویسنده از نظر محتوایی و موضوعی در کنار کتابهای مشابه خود در جایگاه مناسبی قرار دارد.نیاز نیست زیاد به خود سختی بدهید ، هر کس که به آثار کوتاه و داستانی علاقه مند باشد قطعا از این کتاب رو بر نخواهد گرداند.
اگر بخواهم راجع به ایدئولوژی اصلی و کامل کتاب ( که با توجه به داستانی بودن آن کار بسی مشکل است!) چیزی را ذکر کنم، باید بگویم که  مرگ خاموش آقای نویسنده  یک کتاب جامع و کامل است.نمی دانم این فقط نظر من است یا دوستان دیگر نیز چنین نظری نسبت به این کتاب دارند و یا خواهند داشت اما به نظر من " غم نامه " برای این کتاب نام دوم مناسبی ست!. عنوان " مرگ خاموش آقای نویسنده " به خوبی میتواند این گفته را ثابت کند.
مرگ خاموش آقای نویسنده فاقد پیش گفتار و یا مقدمه است اما از حق نگذریم ، نیازی هم به این دو بخش ندارد.
کتاب فضایی داستانی و روایت گونه دارد و متناسب با این دو فضا نوشته شده است.
این کتاب بر اساس زندگی افراد نوشته شده و در تمام داستان، این افراد هستند که یک موضوع را باز و کامل روایت میکنند.در واقع میشود گفت این کتاب یک جور زندگینامه است.
مولف در این کتاب بیش از هرچیز بر "غم " تکیه دارد. چیزی که میشود مانند یک زنجیره در تمام داستانهای کتاب مشاهده و درک کرد.سبک نوشتاری کتاب مانند اکثر کتب ایرانی " رسمی"  ست.موضوعات به خوبی پرورانده و در کلِ داستان نشان داده شده اند.مفاهیم به خوبی تعریف شده اند و کتاب متن واضحی دارد.در کل مرگ خاموش آقای نویسنده کتاب سخت فهمی نیست.
این کتاب برعکس برخی از کتابهای داستانی دیگر، از مسیر خود خارج نمی شود و در عین متفاوت بودن داستانها مسیر مستقیم و مشخصی را طی میکند و در یک کلام: کتاب خوش فرجامی ست.

ایستگاه آخر:

این داستان نیمه کوتاه که اولین داستان کتاب نیز هست در رابطه با رزمنده و جانباز شیمیایی ای است که مثل همه ی رزمندگان خاطراتش دست از سرش نمی کشند. داستان روند یکنواختی را طی میکند و در مجموع داستانی دوست داشتنی ست.
* موضوع و فضای زیبایی داشت.
بخشی از متن داستان:
صدایش را می شنیدم.چیزی با شتاب نعره می زد. مثل همان شب که در خانه ام باز نمی شد و نعره زدم وقتی پدرم گفت:فقط یک ماه منتظرت موند و رفت!.

13/


همه را توی دفترم نوشتم:

داستان غم انگیز و اساسا درام زندگی یک مرد متوهم است.فقط همین!.

* خوشمان آمد.
بخشی از متن داستان:
هر چند جایش برای من فرقی نمی کرد.این پلیس ها بودند که مدام تکرارش می کردند.برای من فقط مُرده بود.حسابی هم باد کرده و توی یک کیسه ی زیپ دار به آرامی خوابیده و چشمهایش بسته بود.دور چشمهایش مثل یک هلال سیاه شده بود.موهایش هم دیگر نیاز به صاف کردن نداشت.چند تار مو روی صورت و گردنش مثل مار کشیده شده بود.یادم آمد که چه قدر می جنگیدیم وقتی می خواست کوتاهش کند و نمی گذاشتم یا وقتی صاف شان می کرد و کفرم را در می آورد./ص/ 15

شب:

داستان کوتاه "شب" که میتوان گفت جزو بهترین داستانهای کتاب نیز هست در رابطه با یک راننده ی تنهاست.
* داستانی پرمفهوم و معنا بود.
بخشی متن داستان:
گفت:تا حالا از بالای کوه به این شهر نگاه کردی؟ مث یه قبر بزرگه که چراغونیش کردن.
جلوِ فرودگاه ترمز کردم.یک کیف برزنتی سیاه به سمتم گرفت و گفت: کرایه توشه.
پیاده شدم و چمدان هایش را روی زمین گذاشتم. باران همان طور یک ریز می بارید.آرام پیاده شد و سرش را رو به آسمان گرفت. شیشه ی عینکش خیس بود.سیگارم را روشن کردم و خیره به زمین خیس توی صندلی تاکسی ام فرو رفتم./ص
31
/

چوب سیگار:

داستان جالب و عجیب " چوب سیگار" داستان مردی ست که گویا نادانسته به خانه ی یک " فاحشه " دعوت میشود.
* دوستش داشتم.موضوع جالب و قابل هضمی داشت.
بخشی از متن داستان:

سیگار از دستم افتاد و او را دنبال خودم توی اتاق خواب کشاندم و در را بستم.جیغ کوتاهی کشید و با هر دو دستم گلویش را فشار دادم.مرد پشت در چند کلید را امتحان کرد و هیچ کدام در قفل نچرخید که لگدی به در کوبید و رفت.همان طور ایستاده گلویش را فشار می دادم که روی تخت افتادیم.آن قدر فشار دادم که نفسش به زور بالا می آمد و صورتش سیاه شده بود.توی گوشش گفتم: به من دروغ گفتی!
و فشار دستم را بیشتر کردم.دیگر نه صدای در می آمد و نه موبایلش مدام می لرزید.نفسش به شماره افتاده بود.صدای خش خشی از لای در شنیدم و کارم را تمام کردم.آن قدر گلویش
را فشار دادم که از حال رفت و دیگر نفس نمی کشید.باید می رفتم و همه چیز را فراموش می کردم.اصلا کسی از وجود من خبر نداشت که پیدایم کند./42


تسبیح فیروزه ای:

داستان مربوط به زن " فاحشه " ایست. اما نقطه ی قوت و میشود گفت شخصیت اصلی داستان، یک مرد است. مردیکه به خاطر غفلت و ندانم کاری زندگیش را تباه میکند.

* داستان خوب و زیبایی بود.
بخشی از متن داستان:
انگار فهمیده باشد که قصه اش برایم جالب نیست و از سر ناچاری گوش می کنم."پنج دقیقه بعداز اینکه رفتیم توی آب، یه موج روی سرمون خراب شد.گمش کردم.می فهمی؟" با کف دست به پیشانی اش کوبید.به حال من فرقی نمی کرد.گریه می کرد یا نمی کرد، دردی از من درمان نمی شد.همین طور سیگار می کشید و حرف می زد." گاهی فکر می کنم نفرینم کرده.من اعتقادش رو ازش گرفتم.اونم زندگیم رو." تسبیح را دور دستش پیچیده بود.آن قدر به دستش نگاه کردم که گفت:
" بگیر.زندگی یعنی همین، یه چیز داشته باشی که به گذشته وصلت کنه.هردومون یکی از اینا داشتیم."
همین طور حرف می زد که خوابش برد.کنار پنجره رفتم و نفس کشیدم. چند ساعتی به اذان مانده بود که کنار جاده ایستاده بودم.جوانکی ریشو جلوِ پایم ترمز کرد و گفت:
"برسونمت."
سوار شدم.دست به گردنم بردم.تسبیح فیروزه ای جامانده بود./ص
54
/

کفش:

در رابطه با مرد عجیبی ست که خصلت جالبی دارد و آن هم علاقه ی شدید و دیوانه وارانه به کفش هاست.
* خواندن داستان به شدت برایم جالب بود و خصلت شخصیت اصلی آن واقعا برایم عجیب.بیشتر در شُک قرار گرفتم.

بخشی از متن داستان:
ولی وقتی کفش های تازه را روبه رویم می گذارم و یک دل سیر نگاه شان می کنم، اوضاع بهتر می شود.اگر زنانه باشد که خب،خیلی فرق می کند این نگاه کردن و اگر مردانه باشد که زودتر توی ذوقم می زند و دست آخر به گوشه ای پرت می کنم و می نشینم به خیال بافی کردن.اصلا به همین دلیل هم هست که سالی یک بار آپارتمانم را عوض می کنم.آن قدر می گردم تا در آخرین طبقه و آخرین واحد، جایی را اجازه کنم که دست کم این میل شهوانی به کفش را به طریقی ارضا کنم.هرچند، هر سال، قبل از موعد اتمام قرارداد باید همه ی معشوقه هایم را به دست بیابان و آتش بسپارم. یعنی این یک جور قانون است.دلم نمی خواهد که به چیزی وابسته شوم.حالا می خواهد یک زن باشد یا یک کفش!
همه را توی گونی می تپانم و یک جوری به خارج از شهر می برم.همه را آتش می زنم و خودم می نشینم به سیگار کشیدن و اشک ریختن./ص
63,62
/

وقتی صدایش زدم فروزان:

داستان مربوط به مردی ست که همسرش را به تازگی از دست داده است و حال ناامید و خسته زندگی میگذراند.
* از فضای داستان لذت بردم.
بخشی از متن داستان:
فروزان درست یک سال و دو ماه و سه روز پیش توی همین اتاق خواب، روی همین تخت و پیش از آن که سیگارم را توی زیر سیگاری بلوری خاموش کنم، فوت کرد.چند سالی بود که درد داشت و بدتر از من به هیچ پزشکی هم اعتماد نمی کرد و همیشه می گفت: چه فرق می کنه مرضم چیه؟.بالاخره باید رفت.سخت نگیر ناخدا.
و انگشت هایش را مثل سیگار کشیدن روی لب می برد و فوت می کرد توی هوا.تازه بعداز مرگش فهمیدم سرطان داشت.سی و سه سال زندگی مشترک بی هیچ فرزندی، توی همان عصر شنبه تمام شد و من ماندم و این آپارتمان که فروزان ترجیحش می داد به هرجای دیگری./ص
65/

قتل در سعت چهار عصر:

دو پسر که از قبل نقشه ی دزدی از یک پیرزن را کشیده اند در روز موعود وارد خانه ی او میشوند.داستان پیرامون اتفاقاتی ست که بین این سه شخصیت رخ میدهد.
* داستان فضایی جالب و دلچسب داشت و طبیعتا به دل نشست.

بخشی از متن داستان:
کیسه را روی سر پیرزن کشیدم که امین رفت توی مستراح و همان طور سرپا شاشید.چشمم را بستم و نوار چسب سیاه را چند دور پیچیدم.امین زیپش را بالا می کشید که گفت:بریم.
روی پا بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم.لحظه ای به سمت پیرزن برگشتم و چشمم به آن چشم مصنوعی اش افتاد که از روزنه ای کوچک نگاهم می کرد.

77/


آغا:

آغا هم یکی بود مثل همه ی دیوانه های دیوانه خانه.اما فرقش با بقیه "آغا" بودنش بود.و این را کسی نمی دانست.غیر از یک نفر که آن هم آغا خودش گفته بود.
* یکی از زیباترین داستانهای کتاب.
بخشی از متن داستان:
آمد بالا.حس می کردم توی حلقم است.ترش بود.کمی هم بوی پیاز می داد.کام آخر را که می گرفتم، حس کردم."رفتم دنبالش توی کوچه با بدبختی.جیغ و داد راه انداخت و بقال و بنگاهی و همه را ریخت رو سر منی بدبخت." حالا توی دهنم بود.پشت دندان هایم حس می کردم ترش بودنش را.دندان هایم را محکم به هم فشار دادم تا بیرون نپرد." این قدر زدنم که نای تکون خوردن نداشتم دادا.عین ریگ چسبیدم کفی آسفالت کوچه. بعدم انداختنم زیری پل." دیگر نمی توانستم تحمل کنم.دهانم باز شد و همه را قی کردم./ص 89/

امضا:

مجید شخصیت اصلی داستان، یک جوانک عجیب است. و علاقه مند به امضا زدن.
* داستان را دوست داشتم.
بخشی از متن داستان:
مجید دست های بسته اش را مدام تکان می داد و زبان به دهان گرفته بود.ستوان با بیسیم توی دستش درگیر بود و همین طور یک ریز برای مجید خط و نشان می کشید:" فکر کردی تا حالا کسی ازت شکایت نکرده بازم در می ری؟ می فرستمت یه جا تا یه امضای مشتی بهت بزنن." و پوزخند می زد و سبیل هایش را می جوید که دختر بلند شد و برگه ی روی میز را برداشت.لحظه ای به چشم های ریز مجید نگاه کرد و برگه را پاره کرد و گفت:" شکایتی ندارم." /ص 94/

مرگ خاموش آقای نویسنده:

این داستان در واقع بروز یک جور نگاه انتقادی ست.در این داستان جدا از مرگ نویسنده که اتفاق اصلی و شکل دهنده ی داستان نیز هست یک جور انتقاد مطرح میشود.که خواندن آن قطعا برایتان جالب خواهد بود.نوش جان!.
* بطن غم انگیز داستان واقعا جالب و شیرین بود.

بخشی از متن داستان:
بنابراین اگر فردا یک نان بربری داغ لای صفحه ی حوادث یکی از روزنامه های صبح کشور با تیتر "مرگ خاموش" از شاطر محل تحویل گرفتید، اصلا تعجب نکنید.چون آقای نویسنده بر اثر گازگرفتگی توی آپارتمان اجاره ای خود فوت کرده است./ص 105/

غم نگاری-غم نویسی:

اساسا مقوله غم و غم نگاری در ادبیات ما پیشینه ای دیرینه دارد.موضوعی که هر نویسنده ای بدش نمی آید به قول معروف " ناخنکی" به آن بزند." مرگ خاموش آقای نویسنده" نیز از این قاعده مستثناه نیست و پروسنان در این کتاب دستی بر این قضیه داشته است. همان طور که از خلاصه ی بخشی از متون داستان مشخص و مبرهن است در اکثر داستان های کتاب ، این موضوع گنجانده شده است و جای هیچ حرف و سخن گزافه ای نیست.چیزی که تمام داستانها را به هم پیوند میدهد و گاه آنها را مانند زنجیره ای در کنار هم قرار میدهد همین حضور "غم" در داستانهاست.حضوری که بی شک خیلی زیر پوستی اما مشخص است. و مهم.چون یکی از ریشه های اصلی که در موضوعات مختلف به آن پرداخته شده همین "غم" است.بله، غم.با کمی دقت و توجه و نه چندان تیزبینی متوجه ی این موضوع خواهید شد که رشته ای که تمام این داستانها را با موضوعات مختلف در کنار هم می ایستاند همین حضور کلمه ی "غم" در داستانهاست. غمی که در تک تک زندگی افراد می شود دید و حس و درک کرد.

مسائل سربسته(ناهنجاریهای اجتماعی):


در برخی از داستانهای کتاب پروسنان به نقل برخی از ناهنجاریهای اجتماعی پرداخته و از آنها سخن گفته است (اما به صورت سر بسته) که گاه میتوانند از نقاط قوت کتاب باشند.ناهنجاری هایی مثل: دزدی، فاحشگی،قتل،و... خیلی ناهنجاریهای دیگر که بیش گویی آن میتواند گزافه گویی باشد اما پروسنان بی هیچ گزافه ای در رابطه با این ناهنجار ها در کتابش حرف زده و سخن گفته است. تمام این تعاریف با ته مایه ی موضوعات کتاب در هم آمیخته و به یک روایت شیوا و زیبا تبدیل شده اند که در نهایت میشود گفت: "مرگ خاموش آقای نویسنده" یک کتاب پرمحتوا و پر بیان است.البته روان بودن آن فراموش نشود!.

علاقه های دیوانه وار:


می شود گفت در بین تمام داستانها و موضوعاتی که کتاب به بیان آنها پرداخته، برخی از موضوعات کمی پررنگ تر اند.انگار که قلم آنها جور دیگری ست.در برخی از این داستانها موضوع "عشق" به میان آمده اما نه هر عشقی.نه مثل عشق لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد بلکه کمی متفاوت تر و با رنگ و بویی دیگر.برای مثال به یکی از داستانهای کتاب به نام "کفش" اشاره میکنم که روایتگر عشق دیوانه وار یک مرد به کفش هاست:
درِ ورودی را که باز می کنم یک راست به سمت راه پله می روم.بالا رفتن از این همه پله تا طبقه ی هفتم شده بهترین بخش زندگی روزانه ام.هرچند به همه می گویم از آسانسور می ترسم، ولی خودم می دانم که دلیل دیگری دارد.از پله ها بالا می روم و برای چند دقیقه همه ی پادَری ها و جاکفشی ها را به دقت از نظر می گذرانم تا کفش های مودعلاقه ام را پیدا کنم.از بوی کفش سرمست می شوم.اصلا دست خودم نیست.یک چیزی از آن اعماق فریاد می زند و احساس نیاز می کند.
62/
در این متن کوتاه که بخشی از روایت و داستان " کفش" از زبان شخصیت اول (مرد) است پی به این موضوع خواهید برد که عشق دیوانه وار و چه بسا هوس آلود این مرد نسبت به کفش ها یک نیاز است از سوی جایی در اعماق وجودش.جایی که خودش هم نمی داند و سرمنشاء مشخصی ندارد. بیان چنین مضامینی در کتاب قطعا خالی از لطف نیست و خواندنی خواهد بود.


شیوه ی نگارش و محتوای کتاب :

"مرگ خاموش آقای نویسنده" جدا از اینکه یک کتاب داستانی و کوتاه است کتاب خوب و یقینا قابل قبولی ست و نمی شود به دستورات نگارشی آن خرده گرفت.از لحاظ شیوه نگارش فاقد اشتباه و غلط نگاری است و قلم خوب نویسنده، شیوه ی نگارش کتاب (که الحق هم خوب است) و محتوای داستانها را به قول معروف درست 
"ساپورت" میکند. پروسنان در این کتاب به خوبی توانسته ذهنیاتش را بر روی کاغذ بنشاند و آنها را به شیوه ی خودش ( که هر نویسنده قطعا شیوه ی مشخص و خاصی دارد) قلم بزند.


اشخاص موجود در داستانها:

پروسنان همان طور که در پیوند موضوعات مختلف قوی عمل میکند در خلق اشخاص داستانها و خصوصا در باور پذیر کردن آنها تواناست. و به قول معروف : تیرش به سنگ نمی خورد.اشخاص داستانها همگی باور پذیرند و هیچ گونه تناقضی بین اشخاص و موضوع داستان ها حس نمی شود.تمام اشخاص به گونه ای خلق و جان داده شده اند که گویا خواننده با آنها آشناست و غم و شادی آنها را با بند بند وجود حس و درک میکند.

تاثیرپذیری:


یقینا همه ی کتاب خوانان و کتاب دوستان این گفته ی من را درک خواهند کرد که : " یک کتاب باید به گونه ای باشد که خواننده با آن ارتباط برقرار کند و تمام مفاهیم و موضوعات آن را حس و درک کند.کتاب باید بار معنایی داشته باشد تا خواننده از آن تاثیر بگیرد."
این چیزی ست که اکثر خوانندگان ، متفق القول با آن موافق اند و اساسا حرفی تویش نمی آورند.حالا اگر کتابی وجود داشته باشد که دارنده ی تمام این خصوصیات باشد که میشود نورعلی نور." مرگ خاموش آقای نویسنده" کماکان ( چون نمیشود هیچ چیز را به طور دقیق گفت) دارای این خصوصیات است.
یعنی کتاب پر باری ست و مخاطب ( خواننده) از آن تاثیر می پذیرد.

*حواستان باشد، یک کتاب خوب نیازی به توضیح ندارد، پس دنبال توضیح نباشید.
مرگ خاموش آقای نویسنده به دوستداران کتابهای کوتاه اما پربار و پر معنا و عمیق توصیه میشود.
***************************************
پ ن
1:مرگ خاموش آقای نویسنده/تهران, نشر صدای معاصر,چاپ اول, 1394/ 105 صفحه/ 17 داستان/
پ ن
2: قیمت درج شده پشت کتاب 7000
تومان است؛ ولی، تو باور نکن.


پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 05:43 ب.ظ

تارِ مو-سعید بردستانی

" تارِ مو- سعید بردستانی"
«وقتی آدم جایی برای رفتن ندارد، کجا می رود؟ من هم جایی نداشتم که بروم.
دویدن خیلی زود خسته ام کرد. بی هدف راه می رفتم و به آدم هایی نگاه می کردم که از کنارم با عجله می گذشتند و وقتی برای فکر کردن نداشتند.حواسشان به سردی هوا بود،به بغل دستی شان،به چیزی که درباره اش حرف می زدند،به لیزی کف پیاده رو،و بیشتر از همه به روزهای آینده.»/ص
61/

کتاب نیمه داستانی تارِ مو نوشته ی سعید بردستانی ست.این داستان در واقع یک رمان کوتاه و یا یک داستان نیمه بلند است.این روایت جالب و عجیب مربوط به مردی ست که شبی بی هوا متوجه تار مویی روی ساعد راستش می شود(شبی بی مقدمه روی ساعد راستم بود)، تار مویی متفاوت تر از دیگر موهای موجود در ساعد راست.بعد از مدتی متوجه ی عادتش به تار مو می شود و شروع داستان تقریبا از آنجاست.از آنجایی که عشق این مرد جوان به تار مو آغاز و شکل جدیدی به خود می گیرد.اما بعداز گذشت مدتی کوتاه، تار مو ناپدید می شود.مرد از خود بی خود می شود و به اتاقک زیر شیروانی، اتاقی سرد و نمناک، و تاریک رجوع می کند، و پس از گذشت روزها گذران وقت در آن حال، مرد، متوجه می شود که تار مویی به همان شکل درست روی ساعد دست چپش روییده.با شور و شعفی وصف ناپذیر پیله ی تنهایی اش را که تا کنون گرفتار آن بوده پس می زند. و به زندگی عادی خود برمی گردد.او طبق عادت هرروز روی نیمکتی( که مال خودش می داند) در پارکی واقع در پشت ساختمان خانه شان می نشیند تا با اولین دختر رو به رو می شود.دختر از او می خواهد که تمام راز هایش را به او بگوید اما مرد در پنهان کردن راز پافشاری می کند. و دختر می رود.عشق مرد به تار مو هرروز بیش از دیروز خود را می نمایاند و مرد مانند جان از تار مو مراقبت و حفاظت می کند. توصیفات این مرد از حالش، تا آن حد دیوانه وارانه  و تا آن حد غم آلودند که حسی مبهم، و گنگ را در خواننده ایجاد می کنند.خواننده در تمام داستان به دنبال حجی کلماتی ست که در سطر قبل خوانده است و به ادامه ی آن کنجکاو است.در انتهای داستان، مرد، که هیچ فردی(اعم از مادر، خواهر و دخترانی که توی پارک کنارش می نشینند) را محرم اسرار و شریک غم هایش نمی بیند ناگزیر دست به دامان کسی می شود،یک نفر پاک، بی شیله پیله و بی غل و غش، اما تیرش به سنگ می خورد، و او سرخورده تر از ساعات قبل از راه آمده باز می گردد. مرد که دیگر تاب تحمل کردن تار مو را ندارد و از همه چیز خسته شده،  طاقت نمی آورد و تار مو را از دست جدا می سازد و به دستان خاک می سپارد. و به همه چیز، خاتمه می دهد.

معشوق های بی جان:

هوس،یا عشق راز آلود مرد (توی داستان) به یک تار موی کوچک و خرد، و کم ارزش می تواند نمونه ی بارزی از عشقِ عاشق به معشوق یا معشوق های بی جان باشد.عشق هایی که در اطراف هرکدام از ما قابل رویت اند(اما خداییَش نه به این شدت) و در نوع خودشان می توانند سوژه ی بسیار جالب و بکری برای نوشتن باشند. این دست عشق ها را نیاز نیست توی داستانها، قصه ها، حکایت ها و افسانه ها جست و جو کرد، بلکه فقط نیاز به کمی نگاه نو به اطراف و کمی دقت دارند، ولاغیر!.عشق مرد در داستان به یک تار مو می تواند نمادی از یک عشق به معشوقی بی جان و غیر زنده باشد والحق هم که نماد خوبیست.
بخشی از متن داستان:
مثل هرچیز دیگری که به آن عادت کنیم، من هم یک شب قبل از آن که خوابم ببرد،کورمال کورمال به دنبالش گشتم و با دست چپ روی ساعد راستم را مالیدم و تار موها را یکی یکی کشیدم تا پیدایش کنم.وقتی پیدایش کردم تازه فهمیدم که به او عادت کرده ام.برایم تازگی داشت که آدم تار مویی را دوست بدارد.وقتی به آن تار مو در آفتاب نگاه کند، دخترش را ببیند که با موهای طلایی در آفتاب می دود.و وقتی به آن تار مو در تاریکی نگاه کند، دخترش را ببیند که خوابیده و به او خیره شده.برایم بی نهایت جالب بود که آدم تار مویی را دوست بدارد./10,9/

مفهوم کلی راز:

راز می تواند مفهوم داشته باشد،آن هم یک مفهوم کلی و نه جزئی.مفهوم کلی راز می تواند همان تعریف ساده ی: (چیزی که به کسی نمی گوییم) باشد و یا چیز مهمی که نمی خواهیم به کسی بگوییم.نویسنده ی این اثر یعنی تار مو، به این مقوله ی جالب و تا حدودی مهم در جاهایی از کتاب اشاره کرده است،اما در قالبی دیگر و به طریق و روشی دیگر.در این داستان مرد که از علاقه اش به تار مو باخبر است سعی می کند به خود بقبولاند که علاقه اش به تار موی روی ساعد (راست و سپس چپ) دستش یک راز است و یک راز باقی خواهد ماند و این چنین می شود که هنگامیکه اولین دختر در پارک پشت خانه شان در کنار او جای می گیرد او بدون اینکه رازش را کتمان کند از گفتن آن سر باز می زند:
ناش به من گفت رازی هست که به من نگفته باشی؟
و من صادقانه گفتم بله، یک راز هست.
گفت چه رازی؟
گفتم تا حالا به هیچ کس نگفته ام.
گفت خب راز یعنی همین.
گفتم چه خوب،تعریف راز را بلدی!
گفت حالا آن راز چیه؟
گفتم آن راز را به هیچ کس نمی گویم.
گفت چرا؟
گفتم راز یعنی همین.
گفت راز دیگری هم داری؟
گفتم فقط یک راز دارم.
گفت و آن راز را به من هم نمی گویی؟
گفتم و آن راز را به تو هم نمی گویم./ص15,14/

و چنان که دختر دوم در کنار او جای می گیرد:
گفت پس تو بگو.
گفتم نمی توانم.
گفت یعنی هیچ عیبی نداری؟
گفتم نه.
منظورم این نبود.گفت نقص چی،نقص هم نداری؟
گفتم نه.
بازهم منظورم این نبود.گفت عادت خاص؟
لابد داشت به گفت و گو شکل می داد.
گفتم نه.
داشتم گفت و گو را از شکل می انداختم.
گفت حتی نشانه ی خاصی هم نداری؟
گفتم چرا دارم.یک نشانه ی خاص دارم.
نتوانستم بگویم نه.نتوانستم او را انکار کنم.ساعد چپم پیش چشمم بود.
پرسید چه نشانه ای؟به من نمی گویی؟
گفتم نه./ص28,27/

مرد در تمام مدت سعی می کند که رازش را به کسی نگوید و آن را در دل حفظ کند، که موفق هم می شود.نویسنده در این اثر به شکل بامزه ای به این موضوع پرداخته و شاید راز جالب و عجیب مرد است که داستان را شکل می دهد و خواندنی می کند.

افکار دیوانه وارانه:


چیز عجیب و غریب و شاید بامزه و می شود گفت، نقطه ی قوت این داستان، افکار ضدونقیض، بی سروته و در عین حال دیوانه وارانه و مغشوش و گنگ این مرد است.افکار اوست که به داستان جهت می دهد و زبان درون اوست که تمام داستان را روایت و به انتها می رساند.افکار این مرد در تمام داستان بسیار جالب،عجیب و مشوش اند به طوری که در قسمتی از داستان مرد حتی به خط های قرمزی نزدیک می شود که گذشتن از آن فضاحتی به بار خواهد آورد، بزرگ و نابخشودنی:
دلم برای زی تنگ شده بود.
فکر می کردم در را قفل کرده است،اما در باز بود.بهتر است بگویم در را باز گذاشته بود.در اتاق باد می وزید و نوری مثل نور صبح همه جا بود.در را بستم و تکیه دادم به در.می خواستم چه کنم؟ نمی دانستم.از خودم بدم می آمد.از تکه ای از خودم بدم می آمد.می خواستم آن تکه را بردارم و جایی خاک کنم.کنار زی دراز کشیدم و پاهایم را جمع کردم.سر بردم میان موهایش و بو کشیدم.بوی زی را حس کردم.بوی زی.بوی زی.بویی که مخصوص خودش بود.بویی که فقط خواهرم می داد.دستم را بردم و دور تنه اش تاباندم.سرم را بردم و در گودی کتف هایش گذاشتم.داشتم چیزی را از دست می دادم.داشتم چیزی را برای همیشه از دست می دادم./ص57,56/

ذهن گنگ، منگ و شلوغ مرد تا انتها با متن داستان همراه است و مرد را تنها نخواهد گذاشت و رها نخواهد کرد.
تار مو روایتی ست غریب و داستانی ست افسانه وار و شاید ساخته ی ذهن از مردی که هیچ کس افکار، امیال و اعتقاداتش را نفهمید و نخواست بفهمد.داستان غمگینی میشود. داستان به شدت غمگینی می شود وقتی، کسی هیچ چیز را از نگاهت، از نیش کلام و چشم های تب دارت نخواند و این یعنی، حالای ما!
این کتاب به خوانندگان و دوست داران کتابهای کوتاه، داستانی،گنگ و مبهم توصیه می شود.کتابی واقعا زیبا و پر مفهوم است.
*********************************************
پ ن
1:تارِ مو/تهران,نشر نیماژ,چاپ اول/1395, 70 صفحه/28 بخش/
پ ن
2: قیمت پشت جلد کتاب من مُک 7000 تومان است، یادم نیست چقدر خریدمش.کمتر نه، ولی زیاد تر چرا.نپرسید، یادم نیست!








چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت 12:43 ب.ظ

دنیا درآغوش من است-میثم نبی


"دنیا درآغوش من است-میثم نبی"

«همان موقع های سال بود که آن خبر به گوشمان رسید.بابا جون در آن سوی آب ها دوباره زن گرفته بود.زنی آلمانی که دوتا بچه هم داشت.این چنین وقتی بود.اوایل بهار.فرشته ای را که زیر بالش هایمان ستاره می گذاشت صدا زده بودی.نه برای اینکه لباس ملکه ای زیبا را تنت کند که حالا شاهزاده ای بپسندد یا نپسندد.حتی آن روز آخر هم که نسخه ی خانوم جان را از داروخانه خریدیم رازت را به من نگفتی.ستاره هایت هفت تا شد و با هفت قرص رفتی که برای همیشه سیندرلای سرزمین ستاره ها بشوی.»
( از متن داستان سارای سرزمین دور.)/ص
83/

کتاب داستانی و زیبای دنیا در آغوش من است به قلم میثم نبی ست و توسط انتشارات "افکار" به چاپ رسیده است. به گفته ی خود نویسنده،این کتاب بازتاب جامعه ی امروزیست و بیشتر به روابط انسانی در عصر مدرن پرداخته است. داستانهای کتاب اکثرا از زبان شخصیت های زن روایت می شوند و نویسنده تکیه ی زیادی به خاطرات هر کدام از شخصیت ها داشته، در بخش هایی از کتاب هم از تنهایی سخن به میان آمده است. این کتاب شامل
7 داستان مجزا و نیمه کوتاه است که ارتباط چندانی با هم ندارند و هر کدام روایتگر یک زندگی هستند.عناوین داستانهای کتاب به این صورت است:سولیلوگ های آقای هنر پیشه.شکر خنده های شیرین.ماهی ها.می شود اسمش را نگویم؟.آقاجون.دنیا در آغوش من است.سارای سرزمین دور.

سولیلوگ های آقای هنرپیشه:

در رابطه با مرد هنرمند تنهاییست که با نقش هایی که آنها را بازی کرده،زندگی می کند.
*داستان زیبایی بود.
بخشی از متن داستان:
چقدر دلش برای نقش جاسم تنگ شده بود.چندین سال بود که از اجرای آن نمایش می گذشت.مکث کرد و یک آن زد زیر سرفه.محکم از روی صندلی افتاد کف اتاق و چند قدمی خودش را روی زمین کشید تا رسید به جالباسی کنار در.از پایه اش چسبید و نگاه کرد به بالا و خس خس کنان به جالباسی گفت:
تو رو خدا مو رو ببخش سید.می گُمِت به خدا.تو که خودت میدونی خو.آره شب بود.می دونُم نباید ترک پست می کردُم ولک.اما چطور دوُوم می آوردُم.اونا بچه های رفیقُم بودن...رفیقم...
بعد یقه ی اورکت روی جالباسی را دودستی گرفت و زد زیر گریه:هموطور که نمی تونستُم ولشون کُنُم زیر آتش او نامردا.ببین...این تسبیح رسوله.مال خودشه.اون شب که تسبیح رو داد تو دستُم گفت مواظب سلیمه و بچه ها باش جاسم.تو بغل خودُم جون داد.می فهمی.../ص
10, 9
/

شکر خنده های شیرین:

داستان مادر و دختریست که حالا، بعداز سالهای دور به هم رسیده اند.
*داستان جالب و در عین حال غمناکی بود.
بخشی از متن داستان:
بخند.تند تند بخند.این طور که می خندی انگار همه ی عالم با تو می خندند.چه خنده ها که نمی کنی تو دختر./ص15/

ماهی ها:


داستان در رابطه با زنی ست که شوهرش به خاطر یک بدهی قرار است به زندان برود.
*خوب بود.
بخشی از متن داستان:
امروز سر صبح که گریه ام گرفته بود دوست داشتم با چَک محکم بزند توی صورتم.درست مثل آن دفعه که زد و گفت: مثل یه زن سرتو بالا بگیر و کم نیار.
اما نزد، به جایش اینبار گفت:پشت اون میله های لعنتی دلم براتون تنگ میشه./ص
26
/

می شود اسمش را نگویم؟:

داستان مردی ست که برای مأموریت به شهر ساحلی دوران کودکیش می رود، و در آنجا گذشته اش را به یاد می آورد.
*داستان دوست داشتنی و زیبایی بود.
بخشی از متن داستان:

شعرهایم را توی کاغذ نمی نوشتم تا مبادا به دست کس دیگری بیفتد.شاید اگر می نوشتم،شاید اگر شعرهایم دست کس دیگری می ماند دوباره یادم می انداخت که زمانی شعر گفتن برای کسی که رنگ کوه های خانه اش همیشه سبز ابری بود تنها آرزویم بود.نگاهی به خانه ی ویلایی مخروبه می اندازم.هوس می کنم داخلش شوم.ممکن است هنوز هم بشود از پشت پنجره ی طبقه ی دومش دریا را تا آن آخر آخرش دید./ص
36/


آقا جون:

داستان پیرمردی ست که به دلیل اینکه صدای یکی از مجری های رادیو شبیه همسر مرحومش است، به او عشق می ورزد.
* داستان بدی نبود.

دنیا در آغوش من است:


"دنیا در آغوش من است" یکی از زیباترین داستانهای کتاب است که در رابطه با زن و شوهری ست که برای تفریح و استراحت به یک شهر ساحلی می روند تا کمی سختی های زندگی شان را فراموش کنند.
بخشی از متن داستان:
توی عمرش هیچ وقت این قدر اسیر رنگ آبی نشده بود شاید.آب پشت آب.ساحل شلوغ بود.از دور که نگاه می کردی زیر نور آفتاب پهنای قهوه ای رنگ ساحل پر بود از شناگرهایی که مثل مورچه های رنگ رنگی این ور و آن ور می رفتند.ساحل،پر از صدای جیغ و خنده با هم بود.پر از بازی بچه ها و بین آن ها هم صدای بادکنک فروش ها بود و نوشابه فروش ها و بستنی فروش ها./ص43/


سارای سرزمین دور:


داستان زیبای زنی ست که روایتگر زندگی سارا(دختری از ایل) و سارا(دوستش) است.
*داستان زیبایی بود.به شخصه دوستش داشتم.
بخشی از متن داستان:
من از آذری چیزی نمی فهمم رحمان.اما هربار که می خوانی تصویر دختری از ایل را با روسری رنگی در مقابل چشمم مجسم می کنی.و من به تصویر خیالی دختری می اندیشم که شبیه مونالیزا بر صورتم لبخند می زند.زخم سارا توی صدای تو است،تو مردی و خبر نداری اما من این زخم های زنانه را خوب می شناسم.حتی اگر بین اینجا و محل وقوع آن حادثه کیلومترها و قرن ها فاصله باشد و من از افسانه های کوهستان های برفی همیشه سردتان هم چیزی ندانم باز فرقی نمی کند.هربار که می خوانی سارا دوباره جان می گیرد و انگار که بخوهد چیزی بگوید و نتواند،با چشم های خیره نگاهم می کند.
/68,67/

نویسنده در این کتاب با توصیف تمام مکان ها توانسته فضای زیبایی را به وجود بیاورد و تمام مکان های موجود در داستان ها را جلوی چشم خواننده مجسم کند.هر داستان به گونه ای نوشته و هر مکان به گونه ای توصیف شده که تجسم کردن آن کار دشواری نیست.کتاب دنیا در آغوش من است روایتگر مردمانیست که شاید ما، خودِ ما، یک از آنها بوده باشیم.دنیا در آغوش من است را می توان یک آینه دانست، که می شود "حالا" را تویش دید، بی کم و کاست.نویسنده ی این اثر زیبا در بخش هایی از کتاب در رابطه با موضوعات مهمی حرف زده که تنهایی یکی از آنهاست.تنهایی که هر کدام از اشخاص موجود در داستانها گرفتار آن هستند و گاهی در آن دست و پا می زنند.تنهایی که شاید دیدنی نباشد،شاید شنیدنی نباشد، اما میشود حسش کرد.بی شک، تنهایی را می شود، با بند بند وجود حس کرد.

جدایی های لا مفهوم:

در بخشی از کتاب، نویسنده به موضوع "طلاق" یا همان جدایی پرداخته که به نظرم جزو لاینفک زندگی بعضی هاست.جدایی عاطفی، جدایی قانونی و...خیلی از این دست جدایی ها.این موضوع شاید یکی از زیباترین موضوعات این کتاب باشد و روایتگر خیلی چیزها.خیلی حرف های نگفته.خیلی درد های نشنیده و خلاصه، خیلی چیزهای متفاوت و مختلف که در مخیله ی خیلی ها ابدا نمی گنجد.برخی از این جدایی ها واقعا اسم "لا مفهوم" را یدک می کشند و برخی دیگر نه.جدایی هایی که فارغ از مفهوم اند و هیچ معنی ندارند.و امان از آن جدایی ها. جدایی هایی که دو فرد، دو انسان، و دو نفر را از هم جدا و دور می سازند، که به راستی جزو مصائبی ست عجیب، و دردناک:
ساکت بودم و نگاهم به روبه رو.دستش توی دستم کوچک به نظر می آمد؛کوچک مثل دست دختری که می توانستم واقعا مادرش باشم و نبودم.کمی بعد رسیدیم کنار ماشین.درِ عقب را باز کرد. آباژور را گذاشت عقب و آمد نشست جلو.استارت زدم.ضبط را روشن کردم و موسیقی "باغ اسرار" پخش شد.گفتم: حالا تو خونه نگرانت نشن؟
-گفتم که،شوهرم چند روزی رفته مأموریت.
-می خوای امشب بریم خونه ی ما.منم امشب تنهام.
-مگه قول ندادیم که تو زندگی هم وارد نشیم؟
-شاید این یه استثنا باشه.
گفتم:فکر می کنی بازم می تونیم همدیگه رو ببینیم؟
-می ترسم که زیادی واقعی اش کنیم و خراب شه.می تونیم به وبلاگ های همدیگه سر بزنیم و واسه هم هزار تا شکلک و بوس بفرستیم./ص
21/
بعضی از جدایی ها حتی بعداز گذشت سالها، حتی بعداز گذشت قرن های دراز هم، ترمیم ناپذیر اند.مثل جدایی عاشق و معشوق، مثل جدایی، مادر، از فرزند!
برخی جدایی ها هم هستند که بی دلیل،بی حجت و بی علت به وجود می آیند.و آدم تا آخر هم نمی فهمد،ریشه اش از کجا بوده:
-باز تو حسابات کسری آوردی؟
- نه.
-این همه تو خودت نگه ندار.
-چیز خاصی نیست.
قاشق و چنگال را می گذارد توی بشقاب و نگاهم می کند:چته؟
نگاهش می کنم:نظرت درمورد این چیه؟
-چی؟
- خانومم پریشب یه ظرف میوه رو آورد و شروع کرد به پوست گرفتن.بچه ها خواب بودن.سیب رو قاچ کرد گذاشت جلو دستم.کمی باهم حرف زدیم.می دونی بین حرفاش چی گفت؟
-نه.
-گفت لازم نیست بچه ها بدونن ولی من هیچ حسی به تو ندارم.دوباره خیلی عادی به حرف زدن ادامه دادیم./ص33,32
/
و امان از این جدایی های لامفهوم.
میثم نبی در این کتاب خیلی حرف ها زده.حرف هایی که شاید حرف دل خیلی ها باشد.انصافا حرف های قشنگی هم زده.بی طول و تفصیل، کتاب پرمحتوا و قشنگی ست.
کتاب "دنیا در آغوش من است" به کتابخوانانی که به داستانهای کوتاه ایرانی علاقه مند هستند توصیه می شود.
****************************************
پ ن
1:دنیا در آغوش من است/تهران,نشر افکار,چاپ اول 1389,/88 صفحه/7 داستان/
پ ن
2:قیمتی که پشت کتاب من درج شده 2/500 تومان است.این کتاب را سال پیش خریدم.الان را نمی دانم!

شنبه 31 تیر 1396 ساعت 01:34 ب.ظ

وقتی کلاغ ها می رقصند-مریم فرهادی


"وقتی کلاغ ها می رقصند- مریم فرهادی"
«حالا می شد واقعیت او را دید.لمیده بود روی پتوی جمع شده و سیگار نصفه نیمه ای لای دست هایش می سوخت،خیره شده بود به جایی روی زمین،حالا با این پیراهن می شد بدن زنانه اش را دید و شکم برآمده اش را.اول شک کردم اما بعد که چشمم افتاد به دست هایش که بدون دستکش بود مطمئن شدم،دست هایش مردانه نبود.»
(بخشی از داستان مولکان یک چشم.)/ص
17/
کتاب نیمه کوتاه داستانی وقتی کلاغ ها می رقصند، نوشته ی مریم فرهادی ست که توسط انتشارات "هیلا" به چاپ رسیده است. این کتاب شامل
8 داستان نیمه کوتاه است که کلیات کتاب را تشکیل می دهد. داستانهای این کتاب بیشتر شکل یک خاطره نویسی آرام و گاه پر غم و اندوه است که خواننده را به اوج احساسات رقیق زنانه می برد...

مولکان یک چشم:

در رابطه با مرد مرموزی ست که در قبرستانی منزل گزیده و زندگی می گذراند.سه پسر که جزء شخصیتهای اول داستان هستند سعی می کنند که از کار این مرد سردربیاورند. در پی این تعقیب ها یکی از این سه پسر به رازی دست می یابد که تمام داستان را تکان می دهد.داستان پایان جالب و تقریبا بازی دارد.
*در هر صورت داستان زیبا و لذت بخشی بود.


بوی سیگار خوش کش وطنی:


داستان لطیف ، آرام و زنانه ی زنی ست که شوهرش ترکش کرده و او در پی درگیری هایی که در زندگیش دارد به دنبال دلیل این کار او می گردد.
*در کل داستان بدی نبود، ارزش خواندن را داشت.
بخشی از متن کتاب:
دقیقا خودم هم نمی دانم.صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دستش هنوز روی گردنم است،مثل همیشه...اما نبود،گرمای دستش بود انگار همین چند لحظه پیش اما خودش!
هنوز توی کوچه بود.قدم هایش سنگین تر از قبل بود،صورتش را کشیده بود زیر شال گردنش و انگار دست هایش توی جیب ها مشت بود.دست هایم را روی برف های نرده فشار دادم و نرده را محکم گرفتم.دانه های برف می خورد توی صورت قرمز شده ام.می توانستم بدوم دنبالش و قبل از این که از پیچ کوچه بگذرد جلویش را بگیرم.می توانستم برش گردانم و برایش سوپ شلغم درست کنم.می توانستم از او بخواهم قبل از رفتن یک بار دیگر برف بازی کنیم...

22,21/


شازده کوچولو:

در رابطه با مرد تقریبا میانسالی ست که همدم او یک گل است.او از فرط تنهایی تمام وقتش را با این گل کوچک می گذراند، با او غذا می خورد، حرف می زند و با او به خرید می رود.
*به نظرم داستان جالبی آمد.
بخشی از متن کتاب:
وقتی خورشید می رود پشت ساختمان ها گل من خوابش می برد.او کم کم از حرکت می ایستد و خاموش می شود.من تمام مدت به او نگاه می کنم که چشمش را به خورشید دوخته و نورش را دنبال می کند.بعد او را می گذارم همان جای همیشگی،جایی که صبح زود وقتی خورشید آرام بیاید بالا اولین تیغه ی نورش بیفتد روی او و بیدار شود. من فکر نمی کنم زندگی ام آن قدرها هم عجیب باشد...شاید هم...ولی می دانم که بد نیست،اصلا بد نیست /ص
41/

دونفر توی دیوار:

داستان غم انگیز زنی ست که طی یک اتفاق با پسری که دچار عقب ماندگی ذهنی ست آشنا میشود.زن تصمیم می گیرد بازهم پسر را ببیند و بعداز مدتی متوجه ی دلبستگی اش به پسر می شود.
*درکل از داستان لذت بردم.
بخشی از متن کتاب:
یک بار دستم را گرفت و بردم کنار دیوار اتاقش،بعد صورتم را چسباند به دیوار.خودش هم گوشش را به دیوار چسباند.خواستم حرف بزنم که انگشتش را به معنای هیس برد جلو بینی اش.بعد با ته گلویش گفت:می شنوی؟.
با ته گلویم گفتم:چی رو؟.
گفت:صدای همونا دیگه.
گفتم:صدای چی؟.
گفت:دارن درباره ی ما حرف میزنن.
گفتم:چی می گی؟.
گفت:همونا دیگه...همونایی که توی دیوارا زندگی می کنن،مگه تا حالا صداشونو نشنیدی؟./ص
46,45/

وقت هایی که یک غریبه:

داستان پیرامون وقایع زندگی دختریست که همراه مادربزرگ پیرش که آلزایمر دارد زندگی می کند.

مرض انگشت ریزی:

یکی از داستان های جالب این کتاب داستان مرض انگشت ریزی ست.داستان زنی ست که به مرض انگشت ریزی دچار است و انگشت هایش هرروز می ریزند و روز بعد دوباره در می آیند.
بخشی از متن کتاب:
دستکش دستم می کنم تا مبادا جاهای دیگر بدنم هم این طور بشود.گاهی اوقات روی صندلی خوابم می برد و وقتی بیدار می شوم می بینم دستکش ها خالی خالی اند./ص
58/

آمادیلو:

داستان موجود لاک پشت مانندی به نام آمادیلو است که از زبان دوستش روایت و به انتها می رسد.آمادیلو به خاطر ظاهر غیرعادیش با ترس هایی روبه روست که سرانجام ترجیح میدهد به قول معروف دل به دریا بزند و با ترس هایش که مهم ترینشان مرگ است روبه رو شود.
*داستان و جملاتی که به کار برده شده به مزاقم خوش آمد!
بخشی از متن کتاب:
فکر می کنم که او بهترین راه را انتخاب کرد.در واقع،ترجیح داد به پیشواز چیزی برود که ازش می ترسید تا این که بنشیند و منتظر نزدیک شدنش باشد.یک روز طوفانی،از آن روزها که باران قصد بند آمدن ندارد،صبح از خواب بیدار شده بود،صبحانه اش را کامل خورده بود...کامل!و بعد راحت از لاکش بیرون آمده بود.خودم جنازه اش را پیدا کردم،دو روز بعداز همان روز طوفانی./ص
70/

بادهای زمستانی:

داستان زنی به نام حنا ست که روزی که برای خرید می رود بادهای زمستانی او را برداشته و به جای دوری می برند.پیش یک زن چاق که او را مجبور به کار کردن توی خانه اش می کند.او که از دوری فرزندش غمگین است به حرف صاحبخانه گوش نمی کند و خودش را به امید این که به فرزندش برگردد به دست باد می سپارد. داستان از زبان زن صاحبخانه روایت می شود.
*از این داستان زیاد خوشم نیامد.
بخشی از متن کتاب:
بعد آن روز،تنها کاری که توانستم بکنم این بود که تمام شاتوت های انبار شده را آتش بزنم و از توی کتاب آشپزی صفحه ی "طریقه ی درست کردن کیک شاتوتی" را پاره بکنم و قورت دهم.بعد،زنبیل حنا را بگذارم توی بغلم،روی شکمم،درست همان جا که او خودش را جمع می کرد و چشم هایش کم کم سبز می شدند./ص
80,79/
مریم فرهادی مانند دیگر نویسندگان در بخشهایی از کتابش تنهایی و انزوا را به تصویر کشیده و از آن سخن گفته است.جملات کتاب در عین غمگین بودن آرامش بخش اند به طوری که خواننده با جملات کتاب اصلا غریبگی نمی کند و انگار تمام وقایع کتاب برای او نیز اتفاق افتاده و او به همین صورت آنها را حس و درک کرده است.وقتی کلاغ ها می رقصند تصویری ست از خاطره بازی هایی که گاهی هر کدام از ما درگیر آن می شویم و نمایانگر عواطفیست که هر کدام از ما آنها را تجربه کرده ایم.کتاب جالب و خوبیست، به عزیزانی که به کتابهای داستانی و کوتاه علاقه مند هستند توصیه می شود.
********************************************
پ ن
1:وقتی کلاغ ها می رقصند/تهران, انتشارات هیلا ,چاپ اول , 1393/80 صفحه/8  داستان/
پ ن
2:قیمت کتاب من 5000 تومان است.خداراشکر که دست کاری نشده است!

1 2 >>



در این وبلاگ
در کل اینترنت

ابزار وبمستر

پشتیبانی